مرحوم استاد شهریار در انگیزه سرودن غزل حراج عشق گفته است:
تیرماه سال 1321 شمسی بود، سرخوش و با گام های آهسته در جاده قدیم شمیران به سوی خانه مرحوم صبا می رفتم . مانند همیشه در افکار و خیالاتم غوطه ور بودم. به گذشته اندوهبار فکر می کردم و به دنبال روزنه ای در آینده بودم. ناگهان گریه دختر بچه ای در پیاده رو سلسله خیالاتم را در هم پیچید و توجه مرا به خود جلب کرد. دخترکی حدود چهار - پنج ساله، توپ کوچکش از دستش افتاده و به جوی آب رفته بود. فورا" دویدم و توپ را از جوی گرفتم و برگشتم، خم شدم که توپ را به دختر بچه بدهم، ناگهان دیدم خانمی بالای سرم ایستاد .تا نگاه کردم ، گفتم ای داد و بیداد. بعلی خودش بود ،او پری بود ( ثریا). بچه هم بچه او بود ( سهیلا). دست بچه را گرفت و لحظه ای به من خیره شد و بعد رفت توی حیاط و در را به رویم بست. لحظاتی زمین و زمان در نظرم تیره و تار گشت . به تیر برق تکیه کردم و ناله های بی صدایم فضای خیالم را پر کرد. باز موسیقی عشق آغاز شد. گیج و مات از این اتفاق به راه خود ادامه دادم. یکباره متوجه شدم که خانه مرحوم صبا را رد شده ام. برگشتم و پیش آمد را به صبا شرح دادم. خیلی بیقرار بودم. صبا آنروز ولم نکرد . مدتی با سخنان تسلی بخش اش تسکینم داد. سپس تارش را با مضراب های سحر آمیز و جادوئی اش به نوا در آورد. شب مرا نگهداشت . روز بعد به منزلم برگشتم . این اتفاق ولم نمی کرد. سه تارم را برداشتم و نواختم و نوشتم:
چو بستی در به روی من به کوی صبــر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خــو کردم
خیالت ساده دل تـــر بود و با ما از تو یک روتـر
من اینها هر دو در آیینــه دل روبـــــرو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تـو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجـو کردم
فشــردم با همه مستی به دل سنگ صبـــوری را
ز حال گریـــه پنهان حکایت با سبـــــو کردم
فــــــرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیـــــــده با اشک ندامت شستشو کردم
صفائــــی بود دیشب با خیالت خلـــــوت ما را
ولـــی من باز پنهـــانی تو را هــم آرزو کردم
ملــــول از ناله بلبل مشو ای باغبــــــان رفتم
حـــلالم کن اگر روزی گلی در غنچه بو کردم
تو با اغیـــــار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریـــــه پنهان در گلو کردم
حــــــراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم
از این پس شهریــــــــارا ما و از مردم رمیدنها
که من پیوند خاطـــــر با غزالی مشگمو کردم
