بعد از آن حادثه سوء قصد ناجوانمردانه ای که به زنده یاد مرحوم ضیابخش بیگ عیسی لو در تابستان 1358 اتفاق افتاد چندین بار به اتفاق مرحوم پدرم به عیادت آن بزرگمرد دوست داشتنی در بیمارستان شیر و خورشید و سرخ اردبیل رفتم . من هر بار از دیدن مرحوم ضیا بیگ در روی تخت بیمارستان سخت متاثر می شدم و حتی پس از وداع جاودانی ایشان از این دنیای فانی مدتها غمگین و افسرده و ناراحت بودم و همیشه برای تسکین آلام درونی خودم غزل زیبای مرحوم استاد شهریار را که بعد از فوت مرحوم صبا سروده ، در رثای آن بزرگمرد همیشه زنده و جاوید و وصف حال ایشان ترنم می کردم :

« عمر دنیا بسر آمد که ضیا می میرد

ورنه آتشکده عشق کجا می میرد

صبرکردم به همه داغ عزیزان یارب

وین صبوری نتوانم که ضیا می میرد

غسلش از اشک دهید و کفن از آه کنید

این عزیزی است که با او دل ما می میرد

به غم انگیزترین نوحه بنالی ای دل

که دل انگیزترن نغمه سرا می میرد

دگر آوازه بوالقیس و سلیمان هیهات

هد هد خوش خبر شهر صبا می میرد

شمع دلها همه گو اشک شو از دیده بریز

کاخرین کوکبهٌ ذوق و صفا می میرد

هر کجا درد و غمی هست بمیرد به دوا

این چه دردی است خدایاکه دوا می میرد

و الخ... »

اما بعد از مدتی که بگیر و ببند سران عشایر شاهسون توسط لاشخوران کمونیست مرام در منطقه آغاز شد و تنی چند از بزرگان ما به فجیع ترین وضع به قتل رسیدند و مدتها از پیکر رها شده آنان در بر و بیابان خبری نبود ، تسکین یافتم و بخود گفتم که آن سوء قصد خواست خداوند بود و آن را وسیله قرار داد تا قبل از اینکه به ساحت پاک و مقدس یکی از شریفترین و زیباترین انسان روی زمین اساعه ادب شود و بدست افراد رذل و پست و عقده ای موجود در صحنه بنام مجاهدین انقلاب کمونیست مرام بیفتد، با عزت و احترام به پیش خود فرا خواند و چه سعادتی بهتر از این که خدا هم مرحوم ضیابخش بیگ دوست داشتنی را دوست می داشته و بدینوسیله حرمت آن بزرگمرد همیشه زنده را پاسداشت و از عزت و اعتبار او پاسداری نمود .

روحش شاد و یاد و خاطرش گرامی باد - عزیز رستمی مقدم

+ نوشته شده توسط عزیز رستمی مقدم در چهارشنبه بیست و هشتم دی ۱۴۰۱ و ساعت 18:45 |

گوهر ناب و نفیس صـــــــف ما بود ضیا

بهترین جلوه ای از خلق خـــدا بود ضیا

مظهر معرفت و اســـــــــوه ی انسانیت

کان مردانگی و مـــــهر و وفا بود ضیا

قلب چون آینه در سیــــــنه ی پهناور او

سینه اش خانقه صدق و صفا بود ضیا

ادب و معرفتش ورد زبان هــــــمه کس

مردی از جنـــــس ادیب الادبا بود ضیا

حامی و دست بگیر فـــــــــــقرا و ضعفا

مرد کارآمد و هـم کارگشا بود ضیا

به نکوئی و به خیرات و به حســـن اخلاق

در میان هــــمه انگشت نما بود ضیا

گرچه او نای و نوا بر هـمه کس می بخشید

خود ولی بی کـس و بی نای و نوا بود ضیا

پسری ناب و نجیب از پدری راد و رشــــید

وارث لایق یک نام و نــــــیا بود ضیا

در مجالس که بزرگان و سران جمـــع بودند

از بقیه متمایز ، وَ ســـــــوا بود ضیا

مرد آینده نگر با افــــــــــــــق دید وسیع

دگر الناس چـــه بودند و کجا بود ضیا

خیر خواهی کــه دو شخصیت و رفتار نداشت

بس که رو راسـت و بی ریب و ریا بود ضیا

درد ما ماند ، ولی از کف ما درمـــــــان رفت

ای صد افسوس به صــد درد دوا بود ضیا

« رستمی » با قلم حســـــرت خود باز نوشت

ای دریغا چه بگویم که چـــه ها بود ضیا

در چهل و سومین سالگرد درگذشت خان عموی فقید مرحوم و مغفور رضوانجایگاه ضیابخش بیگ عیسی لو نوشتم، روحش شاد و یاد و خاطرش گرامی باد.

عزیز رستمی مقدم

1401/06/21

+ نوشته شده توسط عزیز رستمی مقدم در پنجشنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۱ و ساعت 11:24 |

خانه امــــيد

این خانـسراى خانه ی خانی شهـــــیر بود

خانی که در صـــداقت خود بی نظیر بود

مرحوم امیربیگ بزرگ ایلـــــــــخان که او

مردی غیور و منصف و راد و دلیر بود

مردی ز جنـــــــــس غیرت و ایثار و اقتدار

خانی که نیک سیرت و پاک و بصــیر بود

اين مرزبان ســـــــــــینه ستبر و رشید ما

در سنگر دفاع وطن همـــچو شــیر بود

او یک تـنه مقابل قوم وطــــــــــــن فروش

او یک نفر برابر جمــــــــــــع کثیر بود

در آسـمان پر گـــــــــــهر خاندان خویش

با اختران هاله چو ماه منــــــــــــیر بود

یک اختری بنام « ضـــــیابخش بیگ » داشت

او هم اديب و عارف و روشن ضمیر بود

در مجلس سران عشـــــــایر چو می نشست

حضـار همه محصـــل و او چون دبیر بود

قلب رئوف و دست رعـــــیت نــواز داشت

دستان با ســــــــــخاوت او دستگیر بود

این خانه ی امــــید که در بسته مانده است

روزی پناهـــــــــــگاه صغیر و کبیر بود

هر کس گرسنه بر در این خانه می رسید

از خوان پر ز نعمـت اين خانه سیر بود

سردار با حمـــــیّت و ايلخان و ایل بیــگی

تنـــــــــــها امیر بود و امیر و امیر بود

دریا دلی که مـــــــــهر در او موج می زند

خاتون مهـربان که عزیز و هژیر بود

تقدیم به بانوی فرهیخته و فرزانه سرکارخانم « دکتر فریبا عیسی لو » که ورثه شایسته و جانشین لایقی برای پدر بزرگ و پدر بزرگوارشان بوده و یکی از افتخارات جامعه و از بانوان فرهیخته و فرزانه آذربایجان و ایران زمین بشمار می روند .

روح همه اختران تابناک و گلهاى با صفای این خانه امید كه به ديار باقى شتافته اند، از جمله روح پر فتوح مرحوم امیراصلان بیگ نامدار و مرحوم ضیابخش بیگ بزرگوارشاد و در آرامش ابدی باد.

عزیز رستمی مقدم

+ نوشته شده توسط عزیز رستمی مقدم در پنجشنبه بیست و دوم دی ۱۴۰۱ و ساعت 11:7 |

بزرگمرد عشایر شاهسون و ایلخان بزرگ زنده یاد مرحوم امیر اصلان بیگ عیسی لو پس از عمری مجاهدت در راه وطن و حفظ آذربایجان در مقابل تجزيه طلبان و عناصر فرقه دموکرات و توطئه و تجاوز دولت روس و عوامل آن ، سرانجام در سال 1330 در یک صحنه تصادف ساختگی توسط دولت مرکزی ، جان به جان آفرین تسلیم و به شهادت رسید . چند بیت از قصیده " داغ امیر " مرحوم استاد شهریار براى گراميداشت ياد و خاطره اين سردار سلحشور و ميهن پرست و قهرمان ملى آذربايجان و ايران تقدیم می گردد:

دیگر کسی به داد ضعــــیفان نمی رسد

یاد از تو ای به غمزدگان غمگــسار امیر

آوازه ی مکارم و ذکر جمــــــــــــــیل تو

ماند به نسل آتیه افســــــــانه وار امیر

صیت مضیفخانه و مهــــــــمان نوازیت

دارد روان حاتم طی شرمــــــسار امیر

هر مادری به شکر تو آمیــخته بود شیر

پستان چو می نهید به لب شیرخوار امیر

در گوش کودکان و یتیــــــــمان منطقه

بس آشناست نام تو ای نامـــــدار امیر

در کشوری که اینهمه مزدور اجنبی است

تنها تو بودی آنهمه خدمتــــــگذار امیر

دنیا در آتش و به صفای تو منطـــــــــقه

گويی خبر نداشت از این گیر و دار امیر

ایران به احتــــــــــــــرام برد در مدار دهر

نام امیر اصــــلان بیگ ایران مـدار امیر

بی کس وطن ببین چه کسی مى دهد ز دست

یکدانه گوهر شرف و افتــــــخار امیر

عنوان قهرمانی و سر لـــــــــــوح راد مرد

شایان توست نقش به سـنگ مزار امیر

با این دل گرفته چه خواهم بســان ابر

اشگی به خاک پاک تو کردن نثـار امیر

لطف و صــــــــفای مردم ایران باستان

در گوهر اصیل تو بود آشــــــکار امیر

با این فساد و فقر و فضیحت، امید نیست

هیهات چون تويی دگر از روزگار امیر

شرق قدیم باید و آن مهـــــــد شرم و ناز

تا پرورش دهد چو تويی در کنار امیر

روحش شاد و ياد و خاطرش گرامى و نامش در صفحات زرین تاریخ پرافتخار ایران عزیز به عنوان یک مرزبان سینه ستبر و جان برکف و شهید راه وطن ماندگار باد .

عزیز رستمی مقدم

+ نوشته شده توسط عزیز رستمی مقدم در چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۱ و ساعت 22:43 |

چو شانه  برخم  آن  زلف  مشگ سود ، گذشت               

 مرا شــراره  حسرت  به  تار و پود  ، گذشت

بگو امــــید چه دارد خوش این  دل شیدا               

 اگر شبی به خیال  رخـــش  غنود ، گذشت

نبرده  ســـــود  ز بازار  عمر ،  دور شباب            

 پری گشــود  چو  مرغ خیال و زود ، گذشت

 بهار عمر که یادش   بخــــــیر باد    مرا           

چو روی دوست کمی جلوه ای  نمود ، گذشت

دلم هنـــوز به  یاد دمی خوش است  که او                      

نقاب خویش  ز  رخ  لحظه ای  گشود ، گذشت

به تیر  غمــزه  دل من به خون کشید آن مه            

درآن دمی که نگاهـی  به من نمود ، گذشت

چه سرنوشت ،   بهار و خـــزان   عمر عزیز                               

بسان  باد  برآمــــد ،  بسان دود ، گذشت

چه  سرگذشت ،  فریده ..... ماکــــو   را                     

 فلک جــوانی او  هم چنین  ربود ،  گذشت

چه می کنی گله از گــــردش  فلک  ایدل            

 که عمرما همه گر رنج بود و عیش بود، گذشت

+ نوشته شده توسط عزیز رستمی مقدم در یکشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۱ و ساعت 16:26 |

مرحوم استاد شهریار پس از مدتی بستری شدن، از بیمارستان مرخص شده و به خانه بر می گردد. با بهبودی ضمنی در سال 1314  شمسی به استخدام بانک کشاورزی در می آید.

پری خانم پس از یکسال با قلبی محزون و پر ندامت بسراغ استاد می آید. استاد شهریار در این مورد گفته است، روزی در منزل بودم که در زده شد، وقتی باز کردم دیدم ثریا ( پری) است.  پرسش کنان آدرسم را پیدا کرده و بعد از تقریبا"  یکسال به دیدارم آمده بود. بار اول که بدیدارم آمد اوایل باز گشتم از تبعید نیشابور بود که نتیجه آن غزا « حالا چرا » بود.

 وی ضمن گفتگو از گذشته حسرتبار، اظهار ندامت کرده  و با چشمان اشگ آلود ، می گوید،  بخدا قسم من تقصیری نداشتم، من هر گز نمی خواستم از تو جدا شوم، مرا با زور و تهدید وادار به ازدواج با سرهنگ چراغعلی خان پهلوان نژاد ( امیر اکرم) کردند. من تا عمر دارم تو را فراموش نمی کنم و با تمام وجودم ترا می خواهم، تو  همیشه در قلب منی،  وحالا هم مایلم بعقد ازدواج تو در آیم.

شهریار با چشم گریان و اندوه دل این بیت حافظ را به زبان می آورد:

مـــــــــــن از بیگانگان هرگز ننالم

که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

شهریار به فکر فرو می رود اما پس از تفکر عمیق به تقاضای پری جواب منفی می دهد و از این وصلت نابهنگام خودداری می کند. سرانجام پری خانم با دلی افسرده و پر حسرت از دیار دلداده اش بسوی سرنوشت خویش رهسپار می شود. هنگام خداحافظی باز هم  این جمله را تکرار می کند:

       « شهریار تو همیشه درقلب منی »

شهریار می گوید: با آه سرد و اشک چشم و طبع خونبار و ناله سه تار نزدیک غروب بدرقه اش کردم، هر دو با چشم گریان از هم جدا شدیم. بعد از رفتنش سوز دلم را با ناله سه تارم هماغوش کردم و یار شب های تارم را در آغوش گرفتم، نوای هر مضراب ضربه ای بر پیکر هیولای خیال اهریمنی و زخمه ای بر تسکین آلام بیشمارم بود. جویبار اشگ روان از چشمه طبعم  سه تارم را به ترنم وا داشت، نوشتم و این غزل ناله ناکامی بوجود آمد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عزیز رستمی مقدم در سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ و ساعت 10:31 |

عصر یکی از روزهای پاییزی سال 1355 در باغ گلستان تبریز پیرمردی مغموم کنار حوض آب، روی نیمکتی نشسته و به چرخ فلک بازی کودکان خیره شده بود و اشعاری زیر لب ترنم می کرد. او مرحوم استاد شهریار بود. من استاد را شناختم ، با توسل به چه ترفندی بتوانم توجه و مصاحبتش را جلب کنم ، رفتم از بوفه باغ یک قوری چای گرفتم، آمدم اجازه خواستم تا کنارش بنشینم. حضرت استاد با آغوش باز اجازه فرمودند، دستش را بوسیدم، در کنارش نشستم. دو فنجان چای ریختم. مرحوم استاد ابتدا از نام و نشانم پرسیدند. سپس شروع کردند به صحبت از باغ گلستان ، باغ گلستان تبریز یکی از پارکهای بسیار زیبا و قدیمی تبریز است و خاطرات تلخ و شیرین بسیاری را از حوادث تاریخ شاهده بوده است. من هر وقت دلم می گیرد به این باغ می آیم و آرامش می گیرم . امروز اگر چه صدای جویبار روح مرا می نوازد ولی ریزش برگهای زرد پاییزی با یک بوسه نسیم حکایت از گذر روزگار داشته و این خزان مصیبت عظیمی برای بلبل دلباخته است. استاد مشغول صحبت بود، ناگاه رادیو تبریز که صدای آن توسط بلندگوهای باغ تقویت و پخش می شد، ترانه شاه ولایت مرحوم هایده را پخش نمود. استاد ساکت و آرام شدند ، سیگاری آتش زده و چند پک عمیق به آن زدند . لحظاتی چشمانشان را بستند و بعد در حالیکه به برگهای خزان شده و ریخته شده در کف باغ خیره شده بودند به دقت به تــــــرانه گوش دادند. ترانه تمام شد. با آهی سرد سکوت را شکستند و گفتند : به به ، خیلی جالب بود « من علی علی گویم، با صوت جلی گویم ، ای شاه ولایت ، جانم بفدایت » چه زیباست. این ترانه مرا به 25 سال پیش برد و به یاد خاطره ای انداخت که واقعه ای ارادت مرا به مولی علی (ع) کامل کرد. سپس مرحوم استاد شروع کردند به بیان خاطره خود:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عزیز رستمی مقدم در شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ و ساعت 11:40 |

شعر زیر یادگار 29 بهمن ماه سال 1357 است که یک هفته بعد از  پیروزی انقلاب اسلامی در دوران دانشجوئی در تبریز نوشته ام :


ماه بهمن بود ایران جـــــــــــــــــان جاویدان گرفت        

نهضت اسلام  سیل آســـــــــــــا ره طغیان  گرفت

ماه بهمن بود آن ماهی که مــــــــــــوج  انقــــلاب                     

تخت و تاج چند هـــــــزاران سـاله ساسان گرفت

ملت  شوریده با دستان  خالـــــــــــــــی از  سلاح                     

کــــــــــــاخ استبــداد را با چنگ  و با دندان گرفت

باز هم   پروردگان   مکـتب   خــــــــــــــون  و قیام                    

چون عـلی مرتضی در عرصه ها جــــولان گرفت

مکتب   سرخ   تشیع   باز هم چون کـــــــــــــربلا             

رهروان حق را بر خـــــــون خود غلــــطان گرفت


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عزیز رستمی مقدم در پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۲ و ساعت 12:46 |

پری خانم ( ثریا خانم) در نامه ای به مرحوم استاد شهریار می نویسد:

شهریار یادتان هست زمانی که به نیشابور تبعید شده بودیدو بعد از مرگ چراغعلی خان از تو رفع تبعید شد  ( سال 1313 -  1310 شمسی )  ، دوستانت تو را به تهران برگرداندند، سر و صورتی چون دراویش داشتید برای معالجه بیماریت تو را در بیمارستان بستری کرده بودند. من سراغ ترا گرفته و به عیادتت آمدم، تا مرا دیدی از تخت برخاستی و گفتی آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا ؟  مرا در آغوش کشیدی و گفتی امید زنده ماندن نداشتم تو مرا دوباره زنده کردی. هر دو اشک ریختیم و از ناملایمات روزگار  نالیدیم.  بعد آن غزل زیبا را ساختی و شور و غوغا در تهران افکندی و آن غزل این بود:

آمدي جــــــــــانم به قربانت ولي حالا چرا

بي وفا حالا كه مــــن افتاده‌ام از پا چرا ؟

نوشدارويي و بـــعد از مرگ سهراب آمدي

سنگدل ایــن زودتر ميخواستي، حالا چرا ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عزیز رستمی مقدم در شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ و ساعت 14:2 |

یکی از چهره های همیشه زنده و ماندگار در تاریخ عشایر شاهسون و آذربایجان، مرحوم امیراصلان بیگ عیسی لو است. زندگی پر فراز و نشیب مرحوم امـــــیر از دوران نوجوانی دستخوش حوادث زیادی بوده و این حوادث گوناگون توام با انواع سختی ها و مشکلات ناشی از درگیری های خانوادگی، منطقه ای و ایلی تجربه های فراوانی به او آمــــــوخته بود. به برکت وجود خصوصیات ذاتی و شخصیتی حسنه و انسانی و در سایه تجارب تلخ و شیرین روزگار ، وی مردی ورزیده ، سرداری مدیر و مدبر و مرزبانی سلحشور ببار آمده بود.

زنده یاد امیراصلان بیگ عیسی لو در دوره ی سلطنت رضاشاه پهلوی بدون وابستگی درباری و حکومتی سرپرستی طایفه ی خود را عهده دار بود و در سایه کفایت و لیاقت خود در بین سایر طوایف عشایر شاهسون نیز نفوذ و قدر و منزلت فراوانی پیدا کرده بود.

اصولاً بعضی مقاطع و صحنه های تاریخی چنان در حیات مردم تاثیر می گذارند که بوته آزمایش و امتحان مردان بزرگ ، مشاهیر و مفاخر به حساب می آیند، اوج عظمت و اقتدار جایگاه و قدر و منزلت مرحوم امیر اصلان بیگ عیسی لو نیز در جریان فرقه ی دموکرات آذربایجان به منصه ظهور رسید.

در گذشته مبارزه جنگجویان طایفه عیسی لو از اهمیت فوق العاده ای برخوردار بود و رهبری و هدایت این جنگجویان را امیری سرافراز بنام مرحوم امـــــــیراصلان بیگ عیسی لو برعهده داشت .

مرحوم امیر فردی فوق العاده مومن ، متشرع ، عادل و از بزرگان شجاع ، مردمدار و آگاه به مسائل و حوادث سیاسی و اجتماعی روز بود و در سایه این داشته های توام با پاک دامنی همواره مورد وثوق و احترام عام و خاص قرارداشت. بارگاه مرحوم امیر در روستای « گده گهریز» مامن و پناهگاه طوایف کوچک و ضعیف عشایراز جمله « طایفه بیگ باغلو » بوده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عزیز رستمی مقدم در شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ و ساعت 13:24 |
مرحوم استاد شهریار در انگیزه سرودن غزل حراج عشق گفته است:

تیرماه سال 1321 شمسی بود، سرخوش و با گام های آهسته در جاده قدیم شمیران به سوی خانه مرحوم صبا می رفتم . مانند همیشه در افکار و خیالاتم غوطه ور بودم. به گذشته اندوهبار فکر می کردم و به دنبال روزنه ای در آینده بودم. ناگهان گریه دختر بچه ای در پیاده رو سلسله خیالاتم را در هم پیچید و توجه مرا به خود جلب کرد. دخترکی حدود چهار - پنج ساله، توپ کوچکش از دستش افتاده و به جوی آب رفته بود. فورا" دویدم و توپ را از جوی گرفتم و برگشتم، خم شدم که توپ را به دختر بچه بدهم، ناگهان دیدم خانمی بالای سرم ایستاد .تا نگاه کردم ، گفتم ای داد و بیداد. بعلی خودش بود ،او پری بود ( ثریا). بچه هم بچه او بود ( سهیلا). دست بچه را گرفت و لحظه ای به من خیره شد و بعد رفت توی حیاط و در را به رویم بست. لحظاتی زمین و زمان در نظرم تیره و تار گشت . به تیر برق تکیه کردم و ناله های بی صدایم فضای خیالم را پر کرد. باز موسیقی عشق آغاز شد. گیج و مات از این اتفاق به راه خود ادامه دادم. یکباره متوجه شدم که خانه مرحوم صبا را رد شده ام. برگشتم و پیش آمد را به صبا شرح دادم. خیلی بیقرار بودم. صبا آنروز ولم نکرد . مدتی با سخنان تسلی بخش اش تسکینم داد. سپس تارش را با مضراب های سحر آمیز و جادوئی اش به نوا در آورد. شب مرا نگهداشت . روز بعد به منزلم برگشتم . این اتفاق ولم نمی کرد. سه تارم را برداشتم و نواختم و نوشتم:  


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عزیز رستمی مقدم در شنبه چهاردهم دی ۱۳۹۲ و ساعت 12:14 |

از مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی نقل شده است: شبی توسل پیدا کردم و در عالم خواب، دیدم که در زاویه مسجد کوفه نشسته ام و مولا امیرالمؤمنین (ع) با جمعی حضور دارند،حضرت فرمود، شاعران اهل بیت را بیاورید، چند تن از شاعران عـــــرب زبان را آوردند. فرمودند: شاعران فارس زبان را بیاورید؛ آنگاه محتشم و چند تن از شاعران فارس زبان آمدند.

مولا فرمودند: شهریار کجاست؟ شهریار ما را بیاورید.

 شهریار آمد، حضرت خطاب به شهریار فرمودند:

شهریار شعرت را بخوان !

و شهریار این شعر را خواند: 

                                     علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا                 

 آیت الله مرعشی نجفی فرموده اند: وقتی شعر شــــهریار تمام شد، از خواب بیدار شدم. چون من شهریار را ندیده بودم، فردای آن روز پرسیدم که شهریار شاعر کیست؟

 گفتند : شاعری است که در تبریز زندگی می کند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عزیز رستمی مقدم در سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ و ساعت 15:53 |


دوران خدمت سی و چند ساله من فـــــــــــراز و فرود زیادی داشت بطوریکه طی این مدت در شهرستانها و استانهای مختلف مدیریت افراد زیادی را تجربه کردم. یکی از مدیرانی که من در چهار سال آخر دوران خدمتم توفــــــیق همکاری نزدیک با وی را یافتم و توانستم به عنوان مشاور و مسئول حـــــــوزه رییس سازمان در خدمت ایشان باشم، انسان وارسته ای به نام مهندس توکلی بود.

مهندس توکلی کشاورززاده ی بومی اســــــــتان و دانش آموخته رشته کشاورزی بود، مدارج مدیریتی را پله به پله طی کرده بود. از کارشناس ساده، کارشناس مسئول، مسئول مرکز خدمات دهستان گرفته تا مســــــئولیت شهرستانهای درجه سه، درجه دو و درجه یک استان، مدیریت ستادی سازمان و ریاست ســــــــازمان. و این چرخش مسئولیت ها همراه با برخی خصوصیات فردی و شخصیتی همچون ذکاوت و تیزهوشی، زیرکی ، نستوهی، اعتماد به نفس، شجاعت و شهامت، صداقت، تعهد، تقوا، تواضع و... ایشان را مدیری با تجــــــــربه، کارآزموده، توانمند، خالص و مخلص و مــــردمی ببار آورده بود، و به برکت این داشته ها و بعبارت دیگر دارندگی و برازندگی است که تا معاونت وزارت جهاد کشاورزی ارتقاء یافته است.

مهندس توکلی صفات حسنه و ســــجایای اخلاقی و رفتاری زیادی داشت. یکی از ویژگی های منحصر بفردی که مدیریت ایشان را متمایز می ساخت، پاکـــــــــدستی او بود. پاک دستی، پاک دلی، پاک دامنی و ... او را به مدیری با اندیـــــشه پاک، منش پاک ، قلم پاک و عمل پاک مبدل کرده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عزیز رستمی مقدم در دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ و ساعت 9:6 |

شهریار غزل ارسالی را که زبانحال مـــــــــن است اگر فرصتی پیدا کردی برایم استقبال کرده، ارسال کن، از فصیح الزمان شیرازی است:

همه هست آرزویم کــه ببینم از تو روئی    

چه زیان ترا که من هم برسم به آرزوئی

شهریار ای کاش ولو یکبار هم شده ترا از نزذیک می دیدم، یاد تو و ترانه تو تکیه گاه من است، نمی دانم به یاد من هستی ؟ یا مرا بکلی فراموش کرده ای، ولی می دانم که فراموشی شیوه تو نیست. به یقین خاطرات گذشته ترا رنج می دهد، طره های من نیز بسان زلف تو سفید شده اند. دیگر آن پری نیستم، شیرینی از لبان من رفته و سرخی پوست چهره ام به زردی گراییده است. به خاطر این بچه است که زنده ام، گاها"در خلوتی که می کنم ترانه های تو را می خوانم تا تسکینی برای آلام بیشمارم باشد.

دو روز بعد استاد  غزل را استقبال کرده و چنین پاسخ می دهد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عزیز رستمی مقدم در یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۲ و ساعت 13:25 |

ورلمشام سنون ای مـــــــــه او آل یاناغلاروا

باخـــــاندا من اولارام حال با حال یاناغلاروا

خمارگوزون سوزوب اوینار کمان قاش آلتندا

وروبدی باشقا گوزلیک او خــــال یاناغلاروا

توکنده زلـــــــــــفی یاناغ اوستنه قیامت اولار

دوباره زلفنی بیر حلقه ســــــــــال یاناغلاروا


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عزیز رستمی مقدم در پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ و ساعت 13:34 |
آچیلماز بیرده عالمده منـــــــــــیم بو باغلانان کونلوم

غم هجران اوتندا لخته لخته قـــــــــــان اولان کونلوم

سن ای چرخ ستمگرقویمادون بیرلحظه شاد اولسون

بو ناکام آرزو قالمیش منــــــــــــیم بونوجوان کونلوم

یتشدی منزل مقصوده هرکـــــــــیم حق یولون گتدی

داها گل خواب غفلــتدن اویان کونلوم، اویان کونلوم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عزیز رستمی مقدم در پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ و ساعت 10:53 |

يارب اين نو گل شش ماهه كه دادي به منش                                    

 باز دادم به تو با زخم گلو در بدنش 

روي دست اين گل دلسوخته ام پرپر شد                                         

چه غريبانه كه قنداقه او شد كفنش

گريه هم  ياري ما را ننمود  از سر قهر                                               

تا  سرشكي  بفشانيم به كنج  دهنش

كوفه پيمان شكني پيشه خود ساخته است         

داد ازاين كوفه واز مردم پيمان شكنش


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عزیز رستمی مقدم در پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ و ساعت 9:25 |