
بعد از آن حادثه سوء قصد ناجوانمردانه ای که به زنده یاد مرحوم ضیابخش بیگ عیسی لو در تابستان 1358 اتفاق افتاد چندین بار به اتفاق مرحوم پدرم به عیادت آن بزرگمرد دوست داشتنی در بیمارستان شیر و خورشید و سرخ اردبیل رفتم . من هر بار از دیدن مرحوم ضیا بیگ در روی تخت بیمارستان سخت متاثر می شدم و حتی پس از وداع جاودانی ایشان از این دنیای فانی مدتها غمگین و افسرده و ناراحت بودم و همیشه برای تسکین آلام درونی خودم غزل زیبای مرحوم استاد شهریار را که بعد از فوت مرحوم صبا سروده ، در رثای آن بزرگمرد همیشه زنده و جاوید و وصف حال ایشان ترنم می کردم :
« عمر دنیا بسر آمد که ضیا می میرد
ورنه آتشکده عشق کجا می میرد
صبرکردم به همه داغ عزیزان یارب
وین صبوری نتوانم که ضیا می میرد
غسلش از اشک دهید و کفن از آه کنید
این عزیزی است که با او دل ما می میرد
به غم انگیزترین نوحه بنالی ای دل
که دل انگیزترن نغمه سرا می میرد
دگر آوازه بوالقیس و سلیمان هیهات
هد هد خوش خبر شهر صبا می میرد
شمع دلها همه گو اشک شو از دیده بریز
کاخرین کوکبهٌ ذوق و صفا می میرد
هر کجا درد و غمی هست بمیرد به دوا
این چه دردی است خدایاکه دوا می میرد
و الخ... »
اما بعد از مدتی که بگیر و ببند سران عشایر شاهسون توسط لاشخوران کمونیست مرام در منطقه آغاز شد و تنی چند از بزرگان ما به فجیع ترین وضع به قتل رسیدند و مدتها از پیکر رها شده آنان در بر و بیابان خبری نبود ، تسکین یافتم و بخود گفتم که آن سوء قصد خواست خداوند بود و آن را وسیله قرار داد تا قبل از اینکه به ساحت پاک و مقدس یکی از شریفترین و زیباترین انسان روی زمین اساعه ادب شود و بدست افراد رذل و پست و عقده ای موجود در صحنه بنام مجاهدین انقلاب کمونیست مرام بیفتد، با عزت و احترام به پیش خود فرا خواند و چه سعادتی بهتر از این که خدا هم مرحوم ضیابخش بیگ دوست داشتنی را دوست می داشته و بدینوسیله حرمت آن بزرگمرد همیشه زنده را پاسداشت و از عزت و اعتبار او پاسداری نمود .
روحش شاد و یاد و خاطرش گرامی باد - عزیز رستمی مقدم






